عشق
و
سیب
آدم به سیبی دست یافت،
آنگاه از هفت آسمان،فروافتاد،برزمین.
برسر نیوتون،سیبی فرو افتاد،
سپس بدو بینایی و بینش ارزانی داشت.
شکسپیر،در میان سیب کرمی ننهاد،
اما عمر خویش در تلواسه اشتیاق به سیب
و بیچارگی خوردنش،گذرانید.
ویلیام تل،سیبی را بر سر فرزندش گذاشت،
سپس سیب را با تیر هدف قرار داد
و به تاریخ پیوست.
افعی،به کناره سیب آمد ونجوایی کرد،
آنگاه غوغای سترگ و بیگ بنگ big bang رخ داد.
من و تو،
همواره بر این کوششیم که بیاموزیم،
نه این که چگونه سیب را نخوریم،
بلکه بیاموزیم چگونه سیب مارا نخورد،
چگونه افعی مارا نگزد،
وچگونه کرم در دلهای مالانه نسازد!
ما از دندان های نخستین سیب گریختیم:
هان اینک سیب سبز،
با دندان های بزرگش،
سیبی به نام ((پشیمانی))،
بسی نمانده که چونان کوسه ای،
مارا از هم بدرد.
پس گریزگاه کجاست
از دست سیب؟
اگر سیب را ببلعیم
مرگ در انتظار است
واگر نبلعیمش،
همچنان مرگ در انتظار است،
اگر سیب هم مارا بیوبارد،
مرگ در انتظار است؟
(( غاده" السمان ))

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:7  توسط پانیتا
|
آرزو...
روزی یک پری که در درخت انجیرخانه داشت به دختری آرزویی جادویی پیشنهاد کرد تا
هر چه می خواهد آرزو کند.دختر آرزو کرد علاوه بر این آرزو دو آرزوی دیگر هم داشته
باشد وبا زیرکی به جای یک آرزو صاحب سه آرزو شد. بعد با هر یک از این سه. سه
آرزوی دیگر درخواست کرد !و با این حساب افزون بر سه آرزوی قبلی مالک نه آرزوی
دیگر هم شد. آن گاه با زرنگی تمام با هر یک از دوازده آرزو سه آرزوی تازه طلب کرد!
که می شود چهل و شش تا... یا پنجاه و دوتا؟ خلاصه با هر آرزوی تازه آرزوهای
بیشتری کرد تا سر انجام مالک پنج میلیاردو هفت میلیون و هجده هزار و سی و چها
ر آرزو شد! آن وقت آرزوهایش را کنار هم روی زمین چید و آواز خواند و پای کوبی کرد.
بعد نشست باز آرزو کرد! بیشتر و بیشتر و بیشتر... و آرزوها روی هم تلنبار شد.در
حالی که مردم لبخند می زدند.می گریستند.عشق می ورزید و حرکت می کردند
دختر میان ثروت هایش -که چون کوه از دوروبرش بالا رفته بود-نشسته بود و می
شمرد و می شمرد و هی پیرتر و پیرتر می شد. تا سرانجام یک شب وقتی به
سراغش رفتند او را دیدند که میان انبوهی از آرزو مرده است. آرزوهایش را که
شمردند معلوم شد حتی یک آرزو هم کم و کسر ندارد.همگی تر و تازه ! مردی
گفت : بیایید بیایید از این آرزوها چندتایی بردارید وبه آن دختر بیندیشید که در دنیای
سیب و دوستی و زندگی تمام آرزوهایش را بخاطر آرزوی بیشتر تباه کرد ...
شل سیلور استاین
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:6  توسط پانیتا
|
اینم از وبلاگ من امیدوارم خوشتون بیاد 
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 17:5  توسط پانیتا
|